Wednesday, April 21, 2010

مه سیاه

مه کم کم داشت غلیظ تر میشد... سرش رو از توی پنجره کمی بیرون آورد... یه کم سعی کرد به چشماش بیشتر فشار بیاره تا چیزی ببینه ... ولی خب چیزی معلوم نبود... یکم وهم ورش داشت... کمتر پیش میومد تنهایی بره سفر... ولی خب سپیده باید مانی رو می برد میزاشت مدرسه... به یاد نداشت که تابحال سپیده بهش گیر داده باشه بابت مسافرتهاش... سعی کرد با همین دید کمی که داشت ماشین رو به سمت کناره بکشونه... ماشین رو نگه داشت و ترمز دستی رو کشید
...

سپیده بیشتر اوقات باهاش می اومد ولی خب وقتهایی هم بود که فرید باهاش می اومد... فرید مجرد بود و خب وقتش دست خودش بود... بعضی وقتها به شوخی یه چیزهایی بهش میگفت ولی خیلی دلش براش میسوخت که ازدواج نکرده بود... پخش سی دی ماشین رو روشن کرد... وای این چیه ... سی دی رو درآورد... حتی یه لحظه هم نمیتونست اینجور موزیکها رو تحمل کنه... این فرید دیوونه حتماً گذاشته بودتش تا وسطای راه گوش کنه و بعد هم کلی بحث و جدل درباره موسیقی با هم داشته باشند... راستی فرید تاحالا باید رسیده باشه خونه مادرش... الان دو ساعتی میشد که فرید پیاده شده بود... هرچی اصرار کردم خودم برش گردونم نزاشت خب... خدا کنه حال مادرش خوب باشه... خیلی پیر شده دیگه
...

از توی داشبورد سی دی گلچین خودش رو درآورد... موزیک مثل هوای گرم توی اون مه سرد تمام وجودش رو داغ داغ کرد... حس کرد که حواسش بیشتر سر جا اومده... خیلی عجیبه که تو یک ساعت گذشته حتی یه ماشین یا حتی یه نفر هم ندیده بود... پخش صوت ماشین داشت موزیک متن فیلم "یک بوس کوچولو" رو میزد... خیلی دوست داشت سپیده پیشش بود... فضا خیلی رویایی بود... البته از یه جهت هم یکم میترسید... همیشه از جاده اصلی که رد میشد دوست داشت این فرعی رو امتحان کنه ببینه تا کجا میره...جاده ای که از کار کوه میرفت وسط یه جنگل بی انتها... حتی اسم جاده هم نمیدونست... ولی یه حسی همیشه اون رو به اینجا فرامیخوند... به کسی نمیگفت چون با ظاهر روشنفکرنماش یکم در تضاد بود ولی آدمی بود که به این حس ها خیلی باور داشت
...

مه دیگه اینقدر متراکم شده بود که حتی جلوی کاپوت ماشین هم به زحمت میدید... نمیدونست بخاطر موسیقی هست یا چیز دیگه ولی خیلی گرمش بود... موبایلش رو درآورد... هنوز آنتن نداشت... تقریباً نیم ساعتی بود که اینجوری بود... به ذهنش رسیده بود که برگرده، ولی خب اعتقاد داشت تو سفر نباید رو به عقب حرکت کرد... یکم تو آیینه خودشو نگاه کرد... ریشش رو صبح زده بود ولی موهای کم پشتش یکم آشفته بود... در ماشین رو باز کرد... مه یه جور غریبی بود... مه عین یه بچه کوچولوی کنجکاو که میخواست تو ماشینش سرک بکشه ماشین رو پر کرد
...

از ماشین چند قدم دور شد... صدای موزیک رو بلند کرده بود که یوقت گمش نکنه... صدا طنین عجیبی داشت توی دره... کاشکی میتونستم لذت بیشتری ببرم... ولی خب کسی اونجا نبود تا خجالت بکشه و خیلی میترسید و این قضیه لذت بردن رو یکمی تحت تاثیر گذاشته بود... یکم خودشو شماتت کرد بابت موزیکی که انتخاب کرده بود... زیادی وهم انگیز بود... ولی خب وقتی میخواست کتابهاشو بنویسه همیشه همین آهنگ ها رو گوش میکرد...

آروم آروم با گامهایی نامطمئن رو به جلو حرکت کرد... میدونست که حداقل یه ساعتی اونجا باید بمونه تا مه تموم شه و دوست داشت بر ترسش غلبه کنه... کلاً آدم ترسویی بود ولی خب دوست داشت با همه ترسهاش مواجه بشه... جالبه که هنوز گرمش بود
...

چند قدم دیگه هم رفت... نکنه جلوم یه دره باشه یا یه گودال حداقل!!!! ... یکم ترسید... سعی کرد ذهنی حدس بزنه کوه کدوم ور جاده میشه... مسیرشو به همون سمت متمایل کرد...موسیقی متن فیلم "بید مجنون" فضا رو پر کرده بود... این اهنگ رو تقریباً میپرستید... ولی... یهویی صدای موزیک قطع شد...

برگشت... یعنی باتری تموم کردم ؟ اونم به این زودی!!!... شاید کسی اومده و خاموشش کرده... بلند داد زد... آهای کسی نزدیک ماشینه؟... صدایی نیومد... کورمال کورمال دستش به کناره کوه رسوند...مسیرو برعکس می اومد که برسه به ماشینش... دوباره صدا زد... ولی جوابی نیومد... البته یه لحظه حس کرد صدای خنده میشنوه که فکر کرد اشتباه شنیده... چند قدم دیگه که رفت... دوباره شنید... اینبار مطمئن بود... یکی داشت میخندید... یعنی چی؟... سرعتش رو بیشتر کرد... هرچی نزدیکتر میشد صدای خنده واضح تر میشد... صدای زن یا دختری بود که خنده های کوتاه و دلنیشنی داشت... ولی نمتونست کتمان کنه که میترسه
...

تونست شبح ماشینش رو ببینه... جلوتر رفت... یکی جلوی ماشین وایستاده بود... هزارجور سناریو داشت تو دهنش ورق میخورد... که یکیش از همه پررنگتر بود... نکنه من تصادف کردم و مُردم... موسیقی متن "یک بوس کوچولو" دوباره تو ذهنش اومد... یکم بخودش دست کشید و گفت بعید میدونم مرده باشم... آبدهنش رو قورت داد و جلوتر رفت
...


تقریباً خیره داشت نگاهش میکرد... زنی با بلیز و دامن یکدست سفید روی کاپوت ماشینش نشسته بود و ... میخندید... ترسش صد برابر شد... ولی گفت اینبار هم پا پس نمیکشم... باید برم تو دل ماجرا... یکم جلوتر رفت و گفت : شما ضبط ماشین رو خاموش کردید؟ زن سفید پوش خنده اش رو تموم کرد و برگشت سمتش
...

موهاش مشکی مکشی بود... اینقدر مشکی که حتی توی اون مه لعنتی هم میدرخشید... چشمهاش هم مشکی بود... یجور مشکی عمیق که همیشه تو کتابهاش توصیفش میکرد... اگه خواب بود ترجیح میداد هیچوقت بیدار نشه... هرچی نگاهش میکرد سیر نمیشد... مطمئن بود یجای داستان میلنگه... یعنی چی... وسط این جاده... یه حس غریبی داشت بهش... من... من تو رو میشناسم
...

زن لبخند زد، گونه های برجسته اش زیباییش رو چند برابر کرد... مرد پرسید من مُردم؟ زن از روی کاپوت ماشین به نرمی اومد پایین... به سمتش حرکت کرد... دستش رو بلند کرد و یه سمتش آورد... تو تمام این لحظات مرد با وحشت داشت فقط داشت نگاهش میکرد... مسخ شده بود... ولی اینبار هم میخواست با ترسش روبرو بشه... زن به یک قدمیش رسیده بود... خیلی زیبا بود خیلی
...

زن دستش رو به نرمی روی صورتش کشید... وای چقدر دست گرمی داشت... گرما روی تمام صورتش پخش شد و و اینقدر سیال بود که حتی چکه کرد... هان!... این چیه؟ مرد متوجه شد از صورتش خون میاد... زن لبخند دلفریب دیگه ای زد و با آرومی بازوی مرد رو گرفت... بازوش هم گرم گرم شد و شروع کرد به خون اومدن... وحشت کرد... سعی کرد دستش رو پس بزنه... نتونست... خیلی قوی بود... ولی خنده های زن بلندتر شده بود... مرد رو به سمت خودش کشید... میخواست مقاومت کنه ولی نتونست... زن صورتش رو بهش نزدیک کرد... نفسهای گرمش که به صورتش میخورد لذت غریبی داشت ولی حس میکرد از بینیش هم داره خون میاد... لبهای زن بهش نزدیک شد... با آخرین توانی که داشت فریاد زد .... نه
...

سپیده دستی به آرومی روی موهای کم پشت پرویز کشید و لبخند زد... بهرشکل تصادف سختی بود و نباید بهش فشار می آورد... ولی با این رفتارهاش دیگه کم کم داشت شورشو درمی آورد... از موقعی که بهوش اومده بود مرتب ازش خواسته بود که موهاشو مش کنه... یا هر رنگ دیگه ای... سپیده که گیج شده بود خودشو تو آیینه نگاه کرد... موهای بلوند هم بهش می اومد ... هرچند که پرویز همیشه گفته بود که عاشق موهای سیاه و پریشونش شده بود... شونه هاش رو بالا انداخت و گفت حتماً عوارض تصادف هستش
...

 
------
مسعود  - فروردین 1389
http://www.masoudz.mihanblog.com/

No comments:

Post a Comment