Tuesday, March 30, 2010

"Feeling Good"


"Feeling Good"

Birds flying high

You know how I feel

Sun in the sky

You know how I feel

Breeze driftin' on by

You know how I feel

It's a new dawn

It's a new day

It's a new life

For me

And I'm feeling good

Fish in the sea

You know how I feel

River running free

You know how I feel

Blossom on a tree

You know how I feel

It's a new dawn

It's a new day

It's a new life

For me

And I'm feeling good

Dragonfly out in the sun you know what I mean, don't you know

Butterflies all havin' fun you know what I mean

Sleep in peace when day is done

That's what I mean

And this old world is a new world

And a bold world

For me

Stars when you shine

You know how I feel

Scent of the pine

You know how I feel

Oh freedom is mine

And I know how I feel

It's a new dawn

It's a new day

It's a new life

For me
And I'm feeling good

Monday, March 29, 2010

Lost ...

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود
اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک
گروه اینترنتی پرشین استار  www.Persian-Star.net




زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم
بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر
گروه اینترنتی پرشین استار  www.Persian-Star.net



آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت
پدر شما چرا جای خالی ندارید ؟
پدر گفت : عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود
گروه اینترنتی پرشین استار  www.Persian-Star.net



دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید
به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت : من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم. ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم
گروه اینترنتی پرشین استار  www.Persian-Star.net





دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنابر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بدقواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد
گروه اینترنتی پرشین استار  www.Persian-Star.net





رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت : من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم
گروه اینترنتی پرشین استار  www.Persian-Star.net



قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد). و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد

...
گروه اینترنتی پرشین استار  www.Persian-Star.net


با امید به اینکه همه آدمها بتونند قطعه گمشده شون را پیدا کنند
و در این دنیای پر رمز و راز هیچ وقت تحت تاثیر ظواهر ناپایدار قرار نگیرند

53.gif

http://www.cloob.com/profile/memoirs/one/username/usa_0098/memid/1205577/redirectkey/2bc1e059071e1332952ff717abc0f61aa6a5e358#post_2907144

Sunday, March 7, 2010

YOU Have Stolen My Heart...

"Stolen"

We watch the season pull up its own stakes

And catch the last weekend of the last week

Before the gold and the glimmer have been replaced,

Another sun soaked season fades away

You have stolen my heart

Invitation only, grand farewells

Crash the best one, of the best ones

Clear liquor and cloudy eyed, too early to say goodnight

You have stolen my heart

And from the ballroom floor we are in celebration

One good stretch before our hibernation

Our dreams assured and we all, will sleep well

You have stolenYou have stolen my heart

I watch you spin around in your highest heels

You are the best one, of the best ones

We all look like we feel

You have stolen myYou have stolen my heart

Wednesday, November 4, 2009



آن كه كي گويد دوستت مي دارم،
خنياگر غمگيني ست،
كه آوازش را از دست داده است.
اي كاش عشق را،
زبان سخن بود.
هزار كاكلي شاد
در چشمان توست؛
هزار قناري خاموش ،
در گلوي من.
عشق را، اي كاش
زبان سخن بود.
آن كه مي گويد دوستت مي دارم،
دل اندهگين شبي ست،
كه مهتابش را مي جويد.
اي كاش عشق را،
زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست؛
هزار ستاره ي گريان،
در تمناي من.
عشق را،
اي كاش، زبان سخن بود.

پریا



پریا


احمد شاملو



یكی بود یكی نبود


زیر گنبد كبود


لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.


زار و زار گریه می كردن پریا


مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.


گیس شون قد كمون رنگ شبق


از كمون بلن ترك


از شبق مشكی ترك.


روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر


پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.



از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد


از عقب از توی برج شبگیر می اومد...



" - پریا! گشنه تونه؟


پریا! تشنه تونه؟


پریا! خسته شدین؟


مرغ پر شسه شدین؟


چیه این های های تون


گریه تون وای وای تون؟ "



پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا


مث ابرای باهار گریه می كردن پریا


***


" - پریای نازنین


چه تونه زار می زنین؟


توی این صحرای دور


توی این تنگ غروب


نمی گین برف میاد؟


نمی گین بارون میاد


نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟


نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟


نمی ترسین پریا؟


نمیاین به شهر ما؟



شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-



پریا!


قد رشیدم ببینین


اسب سفیدم ببینین:


اسب سفید نقره نل


یال و دمش رنگ عسل،


مركب صرصر تك من!


آهوی آهن رگ من!



گردن و ساقش ببینین!


باد دماغش ببینین!


امشب تو شهر چراغونه


خونه دیبا داغونه


مردم ده مهمون مان


با دامب و دومب به شهر میان


داریه و دمبك می زنن


می رقصن و می رقصونن


غنچه خندون می ریزن


نقل بیابون می ریزن


های می كشن


هوی می كشن:


" - شهر جای ما شد!


عید مردماس، دیب گله داره


دنیا مال ماس، دیب گله داره


سفیدی پادشاس، دیب گله داره


سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ...


***


پریا!


دیگه تو روز شیكسه


درای قلعه بسّه


اگه تا زوده بلن شین


سوار اسب من شین


می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد


جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.


آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا


می ریزد ز دست و پا.


پوسیده ن، پاره می شن


دیبا بیچاره میشن:


سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن


سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن



عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]


در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن


غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن


هر كی كه غصه داره


غمشو زمین میذاره.


قالی می شن حصیرا


آزاد می شن اسیرا.


اسیرا كینه دارن


داس شونو ور می میدارن


سیل می شن: گرگرگر!


تو قلب شب كه بد گله


آتیش بازی چه خوشگله!



آتیش! آتیش! - چه خوبه!


حالام تنگ غروبه


چیزی به شب نمونده


به سوز تب نمونده،


به جستن و واجستن


تو حوض نقره جستن



الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن


بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن


عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن


به جائی كه شنگولش كنن


سكه یه پولش كنن:


دست همو بچسبن


دور یاور برقصن


" حمومك مورچه داره، بشین و پاشو " در بیارن


" قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو " در بیارن



پریا! بسه دیگه های های تون


گریه تاون، وای وای تون! " ...



پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا


مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ...


***


" - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!


شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك


تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد


بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف


قصه سبز پری زرد پری


قصه سنگ صبور، بز روی بون


قصه دختر شاه پریون، -


شما ئین اون پریا!


اومدین دنیای ما


حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین


[ كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟



دنیای ما قصه نبود


پیغوم سر بسته نبود.



دنیای ما عیونه


هر كی می خواد بدونه:



دنیای ما خار داره


بیابوناش مار داره


هر كی باهاش كار داره


دلش خبردار داره!



دنیای ما بزرگه


پر از شغال و گرگه!



دنیای ما - هی هی هی !


عقب آتیش - لی لی لی !


آتیش می خوای بالا ترك


تا كف پات ترك ترك ...



دنیای ما همینه


بخوای نخواهی اینه!



خوب، پریای قصه!


مرغای شیكسه!


آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟


كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما


قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ "



پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا


مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.


***


دس زدم به شونه شون


كه كنم روونه شون -


پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن


[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن


[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،


[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس


[ شدن، ستاره نحس شدن ...



وقتی دیدن ستاره


یه من اثر نداره:


می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم


هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -


یكیش تنگ شراب شد


یكیش دریای آب شد


یكیش كوه شد و زق زد


تو آسمون تتق زد ...



شرابه رو سر كشیدم


پاشنه رو ور كشیدم


زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم


دویدم و دویدم


بالای كوه رسیدم


اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:



" - دلنگ دلنگ، شاد شدیم


از ستم آزاد شدیم


خورشید خانم آفتاب كرد


كلی برنج تو آب كرد.


خورشید خانوم! بفرمائین!


از اون بالا بیاین پائین


ما ظلمو نفله كردیم


از وقتی خلق پا شد


زندگی مال ما شد.


از شادی سیر نمی شیم


دیگه اسیر نمی شیم


ها جستیم و واجستیم


تو حوض نقره جستیم


سیب طلا رو چیدیم


به خونه مون رسیدیم ... "


***


بالا رفتیم دوغ بود


قصه بی بیم دروغ بود،


پائین اومدیم ماست بود


قصه ما راست بود:



قصه ما به سر رسید


غلاغه به خونه ش نرسید،


هاچین و واچین


زنجیرو ورچین!

Wednesday, October 21, 2009

بازي داستان نويسي

اون قديما من و يك گروه از دوستاي كوه نورد تصميم گرفتيم يك بازي جالب انجام بديم. قرار شد تا با هم يك داستان بنويسيم . هر كسي يك جمله به اين داستان اضافه مي كرد. حالا اون داستان رو اينجا مي تونيد بخونيد و لذت ببريد. داستاني كه حداقل 10 تا نويسنده شيتون بلا داشته و جالب اينجاست كه آخرش داستان همچنان ادامه دارد
صبح دیروز من باتعدادی از مورچه ها که بالدار بودند برای جمع آوری غذا رفتیم رو صخره ها.نقطه پایان آسمون که چسبیده بود به کوهها را می شد دید و اما اون پشه بد جنس که خیلی چشم چران بود, به عارفه بد نگاه میکرد را عارفه با یك ضربه توسط سنگی که از بهاره گرفته بود گشت و گام به سوی نا كجا آباد برداشت آنگاه بود که به یاد جودی افتاد كه داشت با مورچه ها صمیمانه صحبت میكرد و از درخت بالا میرفت و قصد داشت مورچه ها را به جون پدرام كه بالای درخت بود بیندازد تا از پدرام انتقام کارهای بدش را بگیرد ولی ناگهان پدرام یک شیشه اسید ریخت تو صورت جودی ابت ؛ جودی آبت هم جاخالی داد و مهدیا پشت سرش بود آنگاه مهدیا صورتش سوخت،خیلی صورتش بد سوخته بود و دیگر نمیشد به او نگاه كرد ولی پدرام با کمک مورچه های بالدار مهدیا رو از درخت پرت كرد پایین تا دیگر كسی به صورت مهدیا نگاه نكند ولی مهدیا از جودی و بهار با تبر زین انتغام گرفت و انها را به صد تیکه بخش کرد و مورچه ها خوردنشون.خلاصه آه بهار و جودی مهدیا و پدرام رو گرفت و اونها تبدیل به دو تا سوسك سیاه شدن اون وقت روح بهار وجودی با دمپایی افتاد دنبال اونها، شادروان بهار یه دونه كوبید توی سر مهدیا ، مهدیا پخش شد رو زمین،جودی خدا بیارز هم یه دونه كوبید توی سر پدرام در حالی كه داشت از دیوار بالا میرفت و فرار میكرد اما اون هم به سرنوشت مهدیا دچار شد توی همین موقع ها بود كه همای سعادت پرواز کنان به داد پدرام رسید و نجاتش داد.اما شانس با پدرام یار نبود و اون از روی دوش همای سعادت افتاد پایین دست و پاش شكست و دیگه نتونست بره كوه و از طرفی مهدیا هم از خدا در خواست كرد دسترسی جودی را از اینترنت قطع كند و این گونه جودی از چرخه روزگار محو شد در این هنگام بود که مهیار از راه رسید و سیستم جودی رو درست كرد و نگذاشت از صفحه روزگار محو شود اما از انجایی که جودی بد شانس بود نوسان برق سبب ترکیدن راینه اش شد و بهار اومد و یه لبتاپ به جودی هدیه كرد جودی هم تكیه ای از قلب خود به بهار داد و گفت دوستت دارم مهربون ؛ آنگاه هر دو مهدیا را به شدت كتك زدند مهدیا ؛ پدرام را صدا میكرد اما در همین لحظه آقا پلیسه که داشت از اونجا عبور می کرد این صحنه بی رحمانه و ظالمانه رو دید و اومد و بهار و جودی رو دستگیر کرد و مهدیا هم از شدت جراحات در گذشت.روحش شاد ،نبود چون به عذاب وجدان گرفتارشده بود.اما از طرفی مهدیا که هزار تا جان داره دوباره زنده شد و به پیش قاضی پرونده جودی و بهار رفت و با دادن زیر میزی سبب شد که قاضی به آنها حبس ابد بدهد و این گونه جودی و بهار ترشیده می شوند و تا آخر عمر باید زندان را نظافت کننددر همین موقع بود كه مهدیا با صدای داد مهیار یك دفعه از خواب پرید تمام خوابش رو برای مهیار تعریف كرد ؛ مهیار میدونست مهدیا این خواب رو از شدت ناراحتی دیده... چون 200سال بهش اضافه خدمت خورده بود...و سر انجام مهدیا در همون پادگانی كه سرباز بود تبدیل به فسیل شد.اما مهدیا ارام ننشست و با سلاحی که تو خدمت بهشون داده بود به سراغ جودی امد ولی جودی به دست و پای مهدیا افتاده بود و از او تقاضای عفو و ببخشش می کرد که میکا از راه رسید و با دستاش که به شکل اسلحه دراورده بود گذاشت پشت کمر مهدیا و گفت اسلحتو بنداز بازی تموم شد مهدیا که فکر کرد اسلحه واقعی هست اون رو انداخت رو زمین و جودی اونو ورداشت و ميكا گفت بچه ها بيايد با هم دوست باشيم و لجبازي بسه قرار بود مثل بچه آدم داستان بنويسيم
...

Sunday, October 18, 2009