Sunday, December 2, 2018

Hallucinating beauty



I wanna breathe you
Want to believe you
Wrap you in a blanket of stars
I wouldn't hurt you
Would never leave you
But it was me that came apart
Oh oh
You don't know what you've done...
To me
If only I could make you see
The moon in your hand
Madness in my heart
Dig out the better of yourself
But I have no fear
'cause I can feel you
And I hear your silent scream
Oh oh
You don't know what you've done...
To me
If only I could make you see
(Instrumental)
What have you become
Where do you come from
Hallucinating beauty
Running out of time
Under a black sky
We all need a place to hide
Oh oh
You don't know what you've done...
To me
If only I could make you see
If only I could make you see
(Instrumental)
Oh oh
You don't know what you've done...
To me...
Oh oh
You don't know what you've done...
To me...
Hallucinating beauty
Hallucinating beauty
Hallucinating beauty

By Schiller & Kate Havnevik

Thursday, January 6, 2011

دیروز که جوان بودم


دیروز که جوان بودم
طعم زندگی شیرین بود
مانند باران روی زبانم
زندگی را به سخره می گرفتم
مانند یک بازی احمقانه
انگار نسیمی شبانه
که شعله ی شمعی را بلرزاند
هزاران رویایی که دیدم
چیزهای باشکوهی که طرحش ریختم
بر شن های سست و متحرک
طرح افسوس می زدم
شب ها زندگی می کردم و از
نور برهنه ی روز دور بودم
و تنها اکنون می بینم
سال ها چطور دویدند
چه آهنگ هایی از سر مستی
که در انتظار سروده شدن اند
چه لذت های دلیرانه ای
که انتظار من را می کشند
چه دردهای فراوانی که چشم های
خیره ام از دیدنش سر باز زدند
آن گاه به سرعت می دویدم
و جوانی بالاخره تمام شد
دیروز ماه آبی بود
و هر روزِ دیوانه وار
کاری جدید برایم ساخت
سنِّ سحرآمیزم را به کار بردم
مانند یک جادوگر
و هرگز بطالت و پوچی درونش را ندیدم
بازی عشق را با غرور و خودخواهی انجام دادم
و هر شعله ای که برافروختم
به سرعت، به سرعت خاموش شد
دوستانی که پیدا کردم انگار
از من دور می شدند
و تنها خودم روی صحنه باقی مانده ام
تا بازی را به پایان برسانم
آهنگ های زیادی در من است
که خوانده نخواهد شد
طعم تلخ اشک ها را
روی زبانم حس می کنم
نوبت من رسیده تا تاوان گذشته را بدهم
آنگاه که جوان بودم
دیروز که جوان بودم
by C.R.A.Z.Y 2005

Tuesday, September 21, 2010

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد


زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد
فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید
در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است
هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید

سلامتی
 آب فراوان بنوشید
مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید
 بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده
 بااین 3 تا E زندگی کنید
Energy (انرژی)
Enthusiasm (شورواشتیاق)
Empathy (دلسوزی و همدلی)
 از ورزش کمک بگیرید
 بیشتر بازی کنید
بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید
 روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید
هفت ساعت بخوابید
 هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید

شخصیت
 زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد
افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید
 بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید
خیلی خود را جدی نگیرید
انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید
وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید
 حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید
 گذشته را فراموش کنید... اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید
 این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد
 زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید
 با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید
...
هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما
 بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید
مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند
بیشتر بخندید و لبخند بزنید
 مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید
زمانی هم مخالفت وجود دارد

جامعه
 گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید
هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید
 خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید
زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید
سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید
اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست
زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید

زندگی
کارهای مثبت انجام دهید
 از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید
 عشق درمان‌گر هر چیزی است
 هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است
 مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید
 مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید
 همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد
 بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید

آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین
کمک کنید تا پیامهای مثبت همیشه در جهان جاری باشد و بازتاب آنرا در زندگیتان ببینی

Saturday, August 14, 2010

آموخته ام...که


آموخته ام ... که

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد،همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد


چارلی چاپلین

Thursday, August 12, 2010

بهترین لحظات زندگی



بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین
*
*
****
To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه
!

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
 !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی
!

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies!In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

To laugh .......laugh. ........and laugh ......
remembering stupid things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و باز هم بخندی
....

These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
 زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
هدیه است که باید ازش لذت برد

***********


وقتي
زندگي 100 دليل براي گريه كردن
به
تو نشان ميده تو 1000 دليل
براي
خنديدن به اون نشون بده.
(چارلي چاپلين)

غير هنر که تاج سر آفرينش است  دوران هيچ سلطنتي جاودانه نيست

Saturday, July 3, 2010

حکایت او


دو شب پيش باز در ميان دلتنگي ها محاصره شده بودم كه او آمد! هوا تاريك بود كه آمد با همان صداي موزون و مواج. وقتي گفت سلام انگار چيزي، كسي يا حسي مرا وادار به دريا شدن كرد، وادار به جلو آمدن و عقب رفتن، وادار به بيقراري. ماه كامل بود، لبخند زد تا بار ديگر چال گونه اش در مهتاب بدون صليب، مصلوبم كند. از حنجره ام صدايي در نمي آمد تا بگويم سلام، انگار صدايم حبس شده بود در فاصله ي دور روزهاي گذشته. گفت خسته است، گفت دلتنگ است، گفت در تمام اين روزها به يادم بوده، گفت وقتي از دست همه كس و همه جا عاصي مي شد، مي رفته روي نيمكت محل قرار ان پارك پرت مي نشسته، گفت از رفتنش پشيمان است، گفت حاضر است نصف عمرش را بدهد ولي يك روز با من باشد و من برايش شعر بخوانم، گفت يادت مي آيد هميشه دوست داشتي من شازده كوچولو بخوانم؟ بالاخره خواندم و حالا مي دانم تو مرا اهلي كرده اي. سردم شده بود، دلم آفتاب مي خواست، به عادت روزهاي قبل براي رسيدن به آفتاب به چشمانش خيره شدم ولي آفتاب نداشت، فقط سايه بود كه روي زمين افتاده بود. گفت هيچ كس مثل تو حرف هاي نگفته ام را نشنيد، گفت براي هر كس تعريف كردم تو را رها كرده ام به من خنديد، گفت بارها بارها خواستم زنگ بزنم ولي خجالت كشيدم، گفت از تمام زندگي فقط روزهايي كه با تو بودم شاد بودم گفت و گفت وگفت. از روزهاي خوب گذشته گفت، از پياده روي هاي كنار اتوبان، بستني فروشي كنار خانه شان، شرط هايي كه هميشه مي باخت، از مرد كتابفروش كه به ما مي گفت كتاب شعر نخريد، شعر نگاه هم را بخوانيد و من كه هميشه از اين حرفش خجالت مي كشيدم. از شاتوت خوردن ها گفت.از همه ي چيزهايي كه من در اين مدت براي فرار از دستشان دويده بودم گفت. گفت هنوز شعرهايي را كه تو سرودي را نگه داشتم، گفت مي دانم هنوز دوستم داري، گفت برمي گردي كنارم؟ گفتم مي تواني يكي از آن شعرهاي مرا بخواني؟ گفتم يادت هست در تماس آخر چه گفتي؟ گفت شعر يادم نيست و براي تماس آخر معذرت، باز همه ي زندگي من مي شوي؟ گفتم من بعد از رفتن تو مردم! حالا چگونه زندگي شوم؟ گفتم از وقتي آمدي سردم شده، در چشمانت آفتاب هميشگي را جستجو كردم نبود! چشمانت خالي است حتي در آنها برف نمي بارد كه آدم برفي متولد شود. گفتم جاي خالي تو هيچ وقت براي من پر نشد، هميشه منتظر برگشتنت بودم، ولي انگار اشتباه كردم! جاي تو تا ابد خالي مي اند چون تو ديگر آن كه رفته نيستي. آن كه همه كس من بود، همه ي دنياي من بود... سردم بود، بيشتر از هميشه و مهتاب بي وقفه مي باريد
...
سارا کبیری





Sunday, May 2, 2010

درد دالان


 درد دالان





صدای نفسهای تندشون تنها صدایی بود که سکوت اون دالون رو میشکست... با دستهاش موهای طلایی الهام رو از روی صورتش کنار زد...دستاش رو دو طرف صورت گرد و قشنگش قرار داد... چشمهاش بسته بود... و وقتی بسته بود زیباییش با یه معصومیت عجیبی همراه میشد... یجوری نورانی میشد که میخواست تا ابد فقط فقط نگاهش کنه... الهام ناخودآگاه دستاش رو از پشتش گره کرد و بیشتر فشار داد و خیلی بیشتر بهم نزدیک شدند... مهدی فقط خیره نگاهش میکرد... چشمهای الهام هنوز بسته بودند و لبهاش.. عطش عجیبی داشت... سرشو نزدیک کرد... ولی ... ولی نه... چشمهای بسته الهام منصرفش کرد
...

سرشو بهش نزدیک تر کرد و روی پیشونیش رو بوسید... الهام چشمهاش رو باز کرد و با تعجب نگاهش کرد... چرا... اونم بعد از
اینهمه خودداری و تحمل... شاید تاریکی دالونهای تودرتوی کاروانسرای قدیمی اذیتش میکرد... ولی خب هیچوقت اینجور فرصتی پیش نمی اومد... مهدی رو خیلی قبول داشت... ازچشمهاش هم بیشتر بهش اطمینان داشت... هیچ وقت احساس نکرده بود وقتی دستش رو میگیره میخواد ازش سوء استفاده کنه... فرشته همیشه بهش میگفت شاید مهدی داره فیلم بازی میکنه... ولی اون همیشه جواب میداد اگه همه این ها فیلمه، خب این فیلمی بود که دوست داشت توش زندگی کنه... تازه فیلم که سه سال طول نمیکشه
...


مهدی هیچی نگفت و به آرومی دستهای الهام رو باز کرد و هردوشون رو توی دستش گرفت و بوسید... بجور بغض عجیبی توی گلوش بود... نفس هم به سختی میتونست بکشه... فقط تونست یک کلمه بگه... نه
...

اشک دوید توی چشمهای الهام... یجور احساس توهین بهش دست داد... یعنی... یعنی من رو دوست نداره... یعنی خودمو باختم بهش... شاید از اینکه اینقدر سریع بدستم آورد خوشش نیومد... موجی از فکرهای دیوونه کننده دوید تو ذهنش
...

دستهاش هنوز تو دست مهدی بود... و سکوت غریبی حاکم شده بود... دو تا قطره اشک از گوشه چشمهای الهام اومد پایین... مهدی با انگشتاش اشکها رو پاک کرد... و سر الهام رو گذاشت روی شونه هاش... با دست آزادش روسری آبی رو که خودش براش کادو خریده بود کشید روی موهاش
...

اشکهای الهام بیشتر شده بود و تمام سرشونه مهدی خیس خیس شده بود... مهدی با بغضی که هنوز تو صداش بود گفت بسه دیگه بیا بریم... خم شد و کیف الهام رو از روی زمین برداشت... خواست بهش بده که الهام با شدت اونو از دستش کشید و با صدایی لرزان گفت ... خیلی نامردی... برو گمشو... دیگه نتونست چیزی بگه و گریه کنان شروع به دویدن کرد
...

مهدی نفهمید چند دقیقه تو اون حالت بود... با ناامیدی دنبال عینکش دستش رو روی زمین کشید و بالاخره پیداش کرد... ولی وقتی اومد بیرون از نگاه بچه ها فهمید که خب قضیه یکم لو رفته... بخصوص فرشته که از روی سکو کناریش خیلی با نفرت نگاهش میکرد... نتونست بار سنگین نگاه ها و سکوت رو تحمل کنه... رفت سمت اتاقک حجره مانندی که بهشون داده بودند
...

با دستی لرزان از توی ساکش بطری آب رو درآورد و از تو جیب بقلی ساک قرصهاشو بیرون آورد و بدون مکث دو تاشو با هم خورد... دستاش میلرزید... داوود اومد توی حجره و بی توجه با کفش اومد روی قالیچه... مهدی چه غلطی کردی اون تو... دیوونه شدی پسر... بابا تو مثلاً الگوی هممون بودی... گند زدی به سفرمون
...

فرهاد هم اومد تو... ولی خیلی آروم کفشهاشو درآورد و نشست کنار مهدی... به نرمی دستهاشو گذاشت روی شونه های مهدی و رو به داوود گفت: میتونم ازت خواهش کنم چند دقیقه تنهامون بزاری... داوود که هنوز عصبانی بود با گامهایی تند رفت بیرون...

فرهاد به آرومی پرسید بهش گفتی ماجرا رو... مهدی دیگه نتونست تحمل کنه... زد زیر گریه... ولی مثل همیشه بی صدا... کمتر از چند لحظه موج اشکها تمام صورتشو پوشوند... فرهاد از تو ساکش دستمالی درآورد و بهش داد
...

صدای مهدی تو این چند وقته به اندازه کافی گرفته بود و گریه هم مزید بر علت شده بود که حرفهاش نامفهوم بشه... تو رو خدا... تورو خدا من برسون خونه... نمیخوام اینجا بمونم
...

فرهاد به هر بدبختی بود یه ماشین دربست گرفت... توی راه مهدی سرشو به شیشه ماشین چسبونده بود و توی نور کم فروغ غروب به خط افق زیبای کویر خیره شده بود... فرهاد دستشو رو شونه های امیر گذاشت و گفت: اینقدر تو خودت نریز رفیق... یادت رفته دکتر کریمی میگفت قویترین سلاح جلوی سرطان روحیه هست... مهدی که هیچی نشنیده بود، نفسی کشید و با چشمهاش خط افق رو تا نمای محو کاروانسرا دنبال کرد
...




-----
مسعود - اردیبهشت 89